X
تبلیغات
✘BaD GiRlz✘

✘BaD GiRlz✘

ما بــــد نیستیم!!!! شــــــررررررر یــــم!!!!!


♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

مــن و چــــنــــد تا از بــــهــــترین دوســــــتام اینجا رو اداره مــی کنیــم

مــمنون از همــه ی کسایی که مطالبمونو دنبال میکنن....!

اگــــــه مایل بودین حتمــــــــــــا لـــــــــــیـنــــــک میشین فقــــــط لدفــــــن قبلش لینکمون کنیــــــــــــن
همتون فدایی دارین
همــــــــــیشه شــــــــــاد باشیــــــــــن!!!
یکی یه بار بهم گف:
همیــــــــــشه بخند!
چــــــــــــــــــــــــــون
خــــــنــــــــدیـــــــدن
و
شـــــــــــــــــاد بودن
تنـــــــــــــــــــــــــــها
انتقامی هــست کـه
مــــــــــیــــــــــشـــه
از این زمـونـه گرفت!

(^_^)


♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥


Mahd!yehZeYnAbMaHlaMarYam3aba

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
m1367_w134_8o1fm8jln26legw




be tartib az chap be ras

ZeYnAb....MahLa....MarYam....Mahd!yeh....3aba



راســـــــــــــی

برای شناخت بیشتره ما

لطفا حتما!

به پروفایلمون مراجعه کنید!!!


عکس یادگاری BAD GIRLZ در آخرین روزهای سال92

http://axgig.com/images/17793974845089746052.jpg


نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1392ساعت 4 PM توسط ✘Mahd!yeh✘

این پست مخاطب خاص داره که برای ما عزیزه...

وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم و به قضاوت دیگران بنشینیم

ما باید تمام نیروی خویش را برای قضاوت در کار خودمان صرف کنیم

و تا وقتی که حتی یک خطا در خود می بینیم حق نداریم که در کار دیگران دخالت کنیم.

Mahatma Gandi

کسایی که از این به بعد حرف اضافه بزنن با BAD GIRLZ رو به روین



نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 7 PM توسط ✘3aba✘|

روز مادر به تو هم مبارک...............

تو که حداقل واسه عروسک های بچگیت کلی مادری کردی.............

To Bad Girlz and Faeze & Yegane

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 3 PM توسط ✘MarYam✘|

حال و روز امشب بدگرلز!

صبا همزمان با لاین و فیس بوک و... حسابان 2فصلو داشت میخوند.

مری 2فصلشو تا الان ساعت10.30نخونده بود.

مهدیه در اثر فشار زیادیکه  روش بوده فک کنم سکته زده ج نمیده.

زینبم هی تک میزنه فک کن داغ کرده!

منم دیوونه شدم وضعم از همشون بدتر فک کنم تا2باید بیدار باشم.

فردا صبح مطمئنم برم کلاس سوم ریاضی4نفر دارن میخندن. دونفرشون دارن میخونن 1داره میرقصه یکی دیگم داره پارازیت میده تو اهنگ و بقیه  کلاس دارن گریه میکنن.4نفر با اینکه خر نمیزنن ولی نمره هاشون همیشه بالای18ست.

4نفر که ادم باهاشون خیلییییییییییییی حال میکنه

نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 10 PM توسط ✘MaHla✘|

یه دست قشنگ بزن به افتخار همه نیمکت آخریاش

به افتخار اونی که موقع امتحان میرفت می نشست رو زمین

به افتخار اونی که تیکه میندازه بچه ها بخندن اما تا آخر کلاس باید دم در وایسه

افتخار اونی که گچو میذاشت بالاترین نقطه تخته تا معلم اذیت بشه

افتخار همه بچه شرا

نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 5 PM توسط ✘MarYam✘|

آدم از آفتابه شیر موز بخوره ولی انقدر ضایع نشه!!!!!!!


با اعصاب دخترا بازی نکنید :|

نتیجش میشه این ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 3 PM توسط ✘MarYam✘|

پنجره رو باز کن تا بهتر ببینی...!

تا ببینی که این گرفتگی از آسمون نیست،از شیشه پنجره توست...!

پنجره رو باز کن تا درست ببینی!

تا ببینی که به خیلی چیزها فقط نگاه می کنی،اما نمی بینیشون...!

و دلتنگیت بخاطر نبودن کسی...نیست!

به خاطر ندیدن دیگرانه...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 10 PM توسط ✘MarYam✘|

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت...

در حالی که گویی ایستاده بودم..چه غصه هایی که قصه ای کودکانه بیش نبود...

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود و اگر نه نمی شود...

"به همین سادگی"

کاش نه می دویدم و نه غصه می خوردم...

فقط او را می خواندم...

شاد باشین بچه ها...!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 10 PM توسط ✘MarYam✘|


ﯾــﮧ ﺭﻭﺯ ﺷﮑﺴﺘــטּ ﺭﻭ ﺩﺭﮐـ ﻣﯿﮑﻨــﮧ


ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﮯ ﻓــــَــﻬﻤـﮧ ﺁﻩ ﻫـﺂﯾــﮯ ﮐـﮧ


ﮐﺸﯿﺪﮮ


ﺍﺯ ﺗـــﮧ ﺗــﮧ ﻗﻠﺒﺘـ ﺑﻮﺩﻩ…………


ﻣﮯ ﻓﻬــــﻤــﮧ ﺷﮑــَـﺴﺘــטּ ﯾﮑـ ﺁﺩﻣـ


ﺗــــﺂﻭﺍטּ ﺳﻨﮕﯿﻨﮯ ﺩﺁﺭﻩ



دلـــگـیــــرم از اونایی که منــو فــقــط واسـه روزای تـنـهـایـیـشون میـــخـواستــن . .




نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9 PM توسط ✘Mahd!yeh✘|

من به جز آبی نگاهت اسمانی نمیشناسم ...


(یک قطعه از آهنگ گروه چارتار)


(ax2ni2.blogfa.com)19.jpg

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 1 PM توسط ✘MaHla✘|


namardi in posto bebiniu javab nadi!



نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 3 PM توسط ✘Mahd!yeh✘|

Nemidonam ghaziye chiye!!!!

valli vasam jalebe!

az vaghti ma in webo sakhtim

karbaraye blog ham afzayesh peyda karde!!!! :|

khoda ro shokr to shabakeye ejtemaiiye dgi ozv nisim!!!!! :|


BOKHOooODAAAAAAA!!!!!!!



نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 7 PM توسط ✘Mahd!yeh✘|


باران ببارد یا نبارد …!

چتر داشته باشم یا نداشته باشم …

پائیز باشد یا نباشد …

هیچ کدام برایم فرقی ندارد …

من از تمام رمانتیک های آبــَکی خسته شده ام..!


عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.


نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9 PM توسط ✘MarYam✘|

http://mihanstar.com/wp-content/uploads/2013/06/Mihanstar.com-honarnamayi-kardan-dokhtar-chagh.gif

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 1 AM توسط ✘3aba✘|

 

وای بر آن وبلاگی که مدیریت دست افراد نالایق بیفتد

چه روزای خوبی بود!!!!!

همون روزایی که یه مدیر مهربونو نازنازی تو این وبلاگ بود ،همونی که تو پستاتو کامنتات

 دخالت نمیکرد، همونی که کسیو تهدید نمیکرد.

بیاد میارم اون روزاییو که مهلا درحد یه نویسنده عادی بود!!! یکی که روی پستات احاطه نداشت.

 

امشب چقد دلم گرفته یاد خاطرات قدیمی افتادم اما خب باز به این فک میکنم که پایان شب سیه سپید است.

بالاخره یه روزی میرسه ک من این وبو اداره کنم و اون روز تلافیه تمام اتفاقاتو سرشون میارم

مهدیهههههههههکجایی پس؟؟؟پاشو بیا منو نجات بده

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 11 PM توسط ✘3aba✘|

زن بــــودن خــــوب اســـت...امــــا کـــاش گـــاهـــی مــــرد بــــودم!

مــــی شـــد تنهـــــایی ام را بــــــه خیــــــابــــان بیـــــــــاورم!

سیگــــــــــــــاری دود کنـــــــــــــــــم!

و نگــــران نگـــــــــــاه هــــــای مـــــــردم نبــــــــــاشم!

کـــــــاش گــــاهــی مــــــــرد بـــــــــودم!

مــــــی شـــد شـــادی ام را بـــه کـــوچـــه هـــا ببـــــــــــرم!

بـــــــا صــــدای بلنـــــــــــد بخنـــــــــــدم...

و هیـــــــچ مـــــاشینــــــی بــــــرای ســـــوار کـــــــــــردنم تـــــــــرمز نکنـــــد...!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 11 AM توسط ✘MarYam✘|


جهت اطلاع رسانی....توجه...توجه...


اگه از طرف من کامنتی گذاشته شده یا ایمیلی فرستاده شده من نیستم!!!

کار صباست...

صبا جونم برات دارم منتظر باش...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 11 AM توسط ✘MaHla✘|

 
اگه ۲۴ ساعت نامریی شی چیکار میکنی؟
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 2 AM توسط ✘3aba✘|

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی.
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی!
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، صبحانمو آماده کردی و برام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه.
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم، بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه!
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم، تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی.
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی!
وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی.
وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم، در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم، من نامه های عاشقانه ات رو که پنجاه سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود!
وقتی که 80 سالت شد، این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری، نتونستم چیزی بگم فقط اشک در چشمام جمع شد،
اون روز بهترین روز زندگی من بود، چون تو هم گفتی که منو دوست داری!

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه مندی
و چقدر در زندگی برایش ارزش قائلی...
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
او دیگر صدایت را نخواهد شنید!

(پابلو نرودا)

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 1 PM توسط ✘MarYam✘|



جان نش: «آلیشیا، فکر می‌کنی رابطمون ادامه پیدا کنه؟ چون من به یه اثبات احتیاج دارم، به یه سری داده قابل استناد.»
آلیشیا: «ببخشید، باید یکم بهم وقت بدی تا نظریات دخترونه‌م رو درمورد رومَنس بازنگری کنم... اممم... خب... عالم هستی چقدر بزرگه؟»
جان نش: «بی‌نهایت.»
آلیشیا: «از کجا می‌دونی؟»
جان نش: «می‌دونم چون تمام داده‏‏ها نشون میدن که بی‏نهایته.»
آلیشیا: «ولی هنوز اثبات نشده.»
جان نش: «نه.»
آلیشیا: «توئم که ندیدیش؟»
جان نش: «نه.»
آلیشیا: «پس از کجا مطمئنی؟»
جان نش: «مطمئن نیستم. فقط باور دارم.»
آلیشیا: «اممم... خب فکر می‌کنم عشق هم همینطوری باشه.»


A Beautiful Mind - 2001

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 10 AM توسط ✘MaHla✘|


آخرين مطالب
» خیلی خیـــــلی خیــــــــــلی خـــــوش امـــــدی!!! :)
» FOR YOUUUU
» Happppppy
» امشب...
» Sharrrrrrrrrra
» اووووف!
» oPEn It
» God
» midoone ba ki am!
» 

 Design By : Pichak